تورنتو - تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 14:24
یه دفعه یاد این وبلاگ افتادم....برای همه خواننده هایی که به وبلاگ ما میان میخام بنویسم.. که ما اومدیم کانادا. 18 اکتبر 2021.من از یه کالج توی شهر تورنتو پذیرش گرفتم و ما پامون به خاک کانادا باز شد. الان دوسال و چندماهه که اینجاییم. من درسم توی رشته هوش مصنوعی تموم شد و الانم یه کار خوب دارم. اما زند...
ما و کرونا - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 22:06
سلام به وبلاگ قشنگ و با صفامونخیلی وقته نیومدم... کم کاری میکنم...من و حامی عزیزتر از جان کرونا گرفته بودیم...من زودتر خوب شدم و حامی جون 3 هفته ای درگیر بود... لعنت به این مریضی...الهی بمیرم برای اون لحظه ی پست قبل... الهی بمیرم برای همه زحماتی که کشیدیم و  نتیجه ای ندید... من موندم استانبول 3بارهم...
بازهم زبان - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
البته که شادی امتحان قبلی زیاد طول نکشید و من دوباره مجبور بودم که بخونم برای نمره 79+و روز از نو روزی از نو....توی پست قبل نوشته بودم سختی راه رو طی کردم ولی در واقع کورر خونده بودم... روند زبان بعد
منه دلتنگ.... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
سلام حامی جونمحامی که همیشه حامی من بودی....الان تو توی پرپازی و داری از استانبول برمیگردی و من هم روی تخت هتل Germir میدان تکسیم دل تنننننگگگگگ برای تو ....سه روز پیش هردو پی تی ای داشتیم و لعنت بهش
عـاقبت در امتحـانـات زبـان گشتــم قبــــــــــــــــول... پس دُمش هم لِه کند آن که شکست این شاخ غول - تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 7:10
راستش از عنوانی ک گذاشتم زیاد راضی نیستم! (عنوان سابق (بلخره غول زبان شکست خورد ) تغییریافت)ما غولش کردیم... زبان تنها چیزیه که به هیچ استعدادی احتیاج نداره و فقط تلاش میطلبه! منم این تلاش رو کردم و
تولد ... زبان.... - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 4:24
سلام سلامخیلی وقته مسکوت مونده اینجااومدم یه حال و هوایی بهش بدمراستش الان دوماهه که مرخصی ام و تقریبا تمام وقتم پای کتاب و دفترم این وسط یکی از بهترین تولدهای دنیا رو گذروندم اونم با یه بلیط به استان
این یکی تو پیش نویس مونده بود:)) - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 19:33
سلامم سلامم سلاممالان دوهفته است که توی خونه موندم و دارم زبان میخونم و با آواا جا کلاس گرفتممخیلی خوشحالم چون از خودم راضی ام خوشحالم که قبل تولد امسال دوتا از چیزایی که قرار بود بهش برسم رسیدم. دوتا
مرخصی دو ماه و نیمه... - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:40
قاعدتا باید 15 دیماه از شرکت بیام بیرون برای یک مرخصی دوماه و نیمه اینقدر سر یه مرخصی منوحرص دادن که از همه دلسوزی و بدو بدوهایی که برای این شرکت داشتم پشیمون شدم! و به این فکر میکنم که من هم شاید بای
باز شدن درهای جدید.... - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:40
اگه نامه ام امضا بشه، امروز آخرین روز کاری من خواهد بود... شاید برای همیشه شاید هم برای 2 ماه و نیم نمیدونم چه حسی باید داشته باشم سالهاست منتظر همچین روزی ام سالهاست فکرم درگیر این مساله است که اگه
لحظه های کوچیک و دوست داشتنی... - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 22:58
دیشب که داشتیم میخوابیدیم و دم دم های اآخر بیهوش شدنمون بود یه دفعه من گفتم عهههه چه جالب داره خوابمون میبره و تو بیدار شدی و کلی باهم خندیدیم مسخره بود ولی یه وقتایی همین چیزایی که برامون عادی شده
جمعه های دوست داشتنی... - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 22:58
امروز داریم باهم برنامه مینویسیم برای اینکه متریال های امتحان pte رو توی 3 ماه تموم کنیم... مهمون هم داریم پشنگگگگگ همین الان که دارم تایپ میکنم کیتی و پشنگ مثل سگ و گربه دارن همو میزنن عاشق آخر ه
نامه شرکت و پدر گرامی - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 22:58
الان یک هفته است که دارم برای نامه و شرکت و میرم میام خیلی مسخره است که برای یه شرح وظایف ساده اینقد اذیتت میکنن و در آخرهم گفتن که بهم نمیدن با پدرجان تماس گرفتم که از روابط حسنه اش برای راه انداختن کار
فرستادن مدارک برای ترجمه - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 22:58
هفته پیش مدارک و رو فرستادیم برای و ترجمه و و دومیلیون و 300 هزار تومن هزینه ترجمه شون شد درسته که تمام قیمت ها براساس قیمت های رسمی دارالترجمه بود ولی آخه وقتی یک فیش 60هزارتومنه و یکبار ترجمه میشه دیگه لا
امان از مترجم ها .... - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 22:58
این مترجم و ما کلا کار خاصی نکرد بنده خدا خسته نباشه البته تقریبا نامه شرح وظایف رو توی گوگل ترنسلیت سرچ کرده بود و ما مجبور شدیم اکثرش رو بازنویسی کنیم خودمون. غلط غولوط هم توی فیش های حقوقی و ریزنمرا
اولیور و بازهم سفر به ایران - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 22:58
این چند روز درگیر مهمون چینی مون بودیم. اولیور و هرچند که خیلی مقاومت میکردم دربرابر خراب شدنش روی سرمون توی آخرین تعطیلات، اما بودنش بد هم نبود حداقل اینکه بهم گفت نسبت به پارسال خیلی خیلی پیشرفت کردم ت
اپلیکیشن ارسال شد(5 دسامبر) - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 22:58
دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم اولین چیزی که چشمم افتاد ایمیل وکیل محترم بود که گفتن اپلیکیشن و ما ارسال و شده یهوویی یه استرس خاصی بر من مستولی شد ظهرم زنگ زدن و گفتن که احتمال زنگ زدن آفیسر زیاده و مم
6 روز کاری از فرستادن مدارک سپری شد - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 22:58
امروز 12 دسامبره و تقریبا 6 روز کاری و از فرستادن و مدارک و ما میگذره حالا دیگه کم کم داره استرس اینکه اگه زنگ بزنن چی بگم داره تبدیل میشه به اینکه چرا زنگ نمیزنن و نکنه اصلا رد بشیم و چرا جواب نمیدن همیش
اسسمنت مثبت - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 22:58
دیشب که داشتیم میرفتیم سالگرد عروسی یکی از عزیزترین دوستامون توی راه یکدفعه ناتیفیکیشن ایمیل اومد برام... همین که دیدم طاهرخانیه قلبم شروع کرد به تند تند زدن باورم نمیشد : با سلام ضمن عرض تبریک ، به
یه لحظه هایی.... - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 22:58
یه لحظه و هایی و هست که به خودت میای و میگی من دارم چکار میکنم؟؟
بوی هندونه میاد - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 15:41
گفتی اینارو بنویس یادمون نره الان شبها اکثرا من زودتر میخوابم.همش کلاسسس کلاااسسس بعد از کار و وقتی میام دیگه 9 شب و حال ندارم کاری به جز خوابیدن بکنم!خودمو با کلاس شبکه خفه کردم تا کمتر وقت کنم به چیزای منفی فکر کنم. چندشب پیشا که خواب بودم یهو پاشدم گفتم : بوی هندووونه میااااد خخخخخ تو هندونه خورد...